از مجموعه داستانهای کوتاه «عصر فضا»

بازیافت خوشبختی!

داستان کوتاه علمی تخیلی

 

اثری از «مهدی بصیرت نیا»

 

MBASIRATNIA59@GMAIL.COM

 

1-587-778-7710

 

 

 

8/27/2017

 

 

داستانی درباب تلفیق «قدرت علم» و «عشق ورزی» در انسان آینده

 


 

دو ساعتی نشده بود که برای بار آخر با چهره همیشه دوست داشتنی‌اش وداع کرده بود. باورش نمی‌شد که برای مدتها قادر به لمس او نخواهد بود. هیچ چیزی برایش به آن اندازه لذت بخش نبود که همه وقتش را با او بگذراند، اما حالا برای مدتی نامعلوم این شانس را از دست داده بود. نمی‌دانست که چرا این اتفاق می‌بایست همین امروز رخ دهد، آنهم درست قبل از پرواز آنها، اما حد اقل این خوش شانسی نصیب او شده بود که خودش توانایی بازسازی همه چیز را داشت و حالا اندیشه شروعی مجدد را در ذهن می‌پروراند، هرچند که به زمان زیادی نیاز داشت. خوشبختانه زمانی که او به صحنه تصادف رسیده بود هنوز او زنده بود و از خوش حادثه آن دستگاه با ارزشی که سالها دو نفری با هم بر رویش کار کرده بودند درست چند روز پیش تکمیل شده بود و او آن را به همراه داشت. تا اینجای کار اگر چه که به او خیلی سخت گذشته بود اما امید دیدن دوباره‌اش به او انرژی می‌داد. برای بار آخر همه چیز را چک کرد. تا زمان پرواز خیلی باقی نمانده بود و او آرزو می‌کرد ایکاش در این سفر دور و دراز او را از ابتدا به همراه داشت. مسیری که سالیان متمادی بطول می‌کشید و قطعاً بودن او می‌توانست خیلی چیزها را جور دیگری رقم بزند، اما حتی خیال اینکه می‌تواند او را پس از مدتی هرچند بسیار طولانی در کنار خود داشته باشد برای او کافی بود.

سی دقیقه تا زمان پرتاب باقی مانده بود. اگرچه که او به هیچ کس برای این آغاز پر هیاهو نیاز نداشت اما ته دلش آرزو می‌کرد که ‌ای کاش کسی برای بدرقه‌اش او را همراهی می‌کرد. حالا که در شرف ترک همیشگی خانه بود به شدت تحت تأثیر واقع شده بود و باورش نمی‌شد که این خود اوست که اینچنین اسیر احساساتی شده باشد که هرگز حتی از وجودشان باخبر نبود! برای همین سعی می‌کرد تا خودش را با فکر شروع احیای مجددش مشغول کند. این صدای هشدار خودکار سفینه بود که به ناگاه او را متوجه شروع آن پرواز پرماجرا کرد. تنها دو دقیقه به ترک خانه برای همیشه باقی مانده بود و او در حال تجربه احساسی چون مرگ بود، مرگی که خود شاهد آن بود و مطمئناً بر حسب محاسباتش شروع مجدد حیات دیگری بود که آغاز دوباره‌اش سالها طول می‌کشید. برای بار آخر به زمین زیر پایش نگاه کرد و خاطره روزهایی که با شادی در کنار او گذرانده بود یکبار دیگر مرور کرد. انگار حالا که همه چیز برای رفتن مهیا شده بود دلش نمی‌خواست که از آنجا دل بکند، چرا که همه خاطره‌هایی که به او تعلق داشت جایی در زیرپای او و در کیلومترها آنطرف تر پراکنده بود و او می‌رفت تا همیشه همه آنها را به دست فراموشی بسپارد؛ اما چاره‌ای نبود و راه رفتنی را باید می‌پیمود. تنها شمارش معکوس بود که به او فهماند که دیگر باید دل بکند و همه چیز را تمام شده بداند. مانیتور روبه روی او مسیری بس طولانی را نشان می‌داد که بخش عمده‌ای از آن می‌بایست در تنهایی سپری می‌شد و تنها عشق به امکان بازتولید او بود که او را به پیمایش این شکنجه طاقت فرسا امیدوار می‌کرد. بالاخره ثانیه آخر فرا رسید و همه چیز برای او از ابتدا آغاز شد ... .

****************************

چشمانش را به سختی باز کرد. هیچ حس خاصی نداشت. چندثانیه‌ای گذشت تا کم کم همه آنچه که سپری شده بود را به یاد آورد. بعد از آن انجماد اتوماتیک ، برگشتن به حالت قبل چندان ساده به نظر نمی‌رسید، اما راه دیگری برای او وجود نداشت. به مدت چند دقیقه تمام آنچه که تا لحظه پیش از پرتاب بر او گذشته بود به خاطر آورد و حالا به خوبی می‌دانست در چه مرحله‌ای قرار دارد. حیرت‌انگیز بود. بر حسب زمان زمینی که دیگر برای خیلی‌ها از جمله خودش هیچ کاربردی نداشت زمان خیلی زیادی سپری شده بود و او تقریباً در اواخر راه مقصد نهایی قرار داشت. با اینکه زمان زیادی سپری شده بود اما هنوز انگیزه بی‌پایان خود را به خاطر داشت و درست به همین دلیل اولین کاری که انجام داد برداشتن جعبه‌ای بود که در کنار پنل انجماد او قرار داشت. اگرچه که هنوز تعادل خود را به‌طور کامل باز نیافته بود، اما سعی کرد تا با حداکثر سرعتی که قادر بود از جای خودش بلند شود و بلافاصله به سمت آزمایشگاه ویژه‌ای که در سمت دیگر سفینه قرار داشت حرکت کرد. هنوز تمام بدنش کوفته بود و هیچ انگیزه‌ای برای رفع این کوفتگی نداشت و تنها چیزی که او را به جلو می‌برد فکر «باز احیای» کسی بود که پانصد سال قبل قلب او را برای همیشه ربوده بود...!

به سرعت جعبه مخصوصی را که حالا همه وجودش بود برداشت و مشغول شد. تکه کوچکی که حاوی مشخصات ژنتیکی او بود را به دقت به داخل سامانه‌ای که سال‌ها قبل در آن نقطه بخصوص تعبیه کرده بود قرار داد. چند ثانیه طول کشید تا دستگاهی که پشت سر او قرار داشت تمام مشخصات را به سمت سامانه دیگری که در کنار او بود انتقال دهد و این چند ثانیه برای او از همه زمان‌هایی که تا حالا سپری کرده بود سخت‌تر و کندتر گذشت. چراغ چشمک زنی که بر روی سامانه آخر قرار داشت نفس او را بازگرداند و غم سنگینی که گلوی او را فشرده بود از دلش زدود. خوشبختانه همه چیز تا این جای کار درست کار می‌کرد و او قادر بود تا همه مشخصات دی. ان.ای را به درستی بازیابی و تفکیک کند. حالا فقط به یک چیز دیگر نیاز داشت تا رؤیایی که چندین قرن به خاطر آن خودش را به خواب زده بود تحقق یابد. دوباره به سمت پنل انجماد خود برگشت. هنوز آن تراشه کوچک

ارزشمند که به خاطرش تمام عمر قبلی خود را صرف کرده بود در گوشه‌ای از پنل خود می‌دید و این دوباره برای چندثانیه‌ای لبخند رضایت را به لبانش بازگرداند. به سرعت تراشه را برداشت و در شکاف عجیبی که بر روی سامانه راهبری سفینه قرار داشت فرو کرد. ضربان قلبش به شدت بالا رفته بود و عرق سردی که بر روی پیشانی‌اش نشسته بود این را به خوبی بازگو می‌کرد، اما این بار هم گویا بخت با او یار بود و به پشتوانه همه پیش‌بینی‌ها و برنامه‌هایی که از قبل ترتیب داده بود همه چیز به خوبی کار می‌کرد...!

حالا فقط می‌بایستی منتظر می‌ماند تا به کمک آن ترفند عجیبی که پنج قرن پیش اختراع کرده بود تمام حافظه دوست‌داشتنی‌ترین فرد زندگی‌اش را بر روی کامپیوتری که به همین منظور تهیه کرده بود بارگیری کند و این بار این موضوع، دیگر ضربان قلبش را به شدت بالا برده بود. نوار پیشرفت بارگیری تراشه به خوبی پیشروی موفقیت‌آمیز عملیات را نشان می‌داد: پنجاه درصد، هفتاد درصد، نود درصد،... . دل توی دلش نبود. منتظر بود تا این ده درصد باقیمانده هم بارگیری شود و بعد به سراغ تحقق رؤیای دیرینش برود...! انتظار کشنده‌ای که او را به سرعت پیر می‌کرد، اما ارزشش را داشت...! نودوپنج درصد، نودوهفت درصد... . برای لحظه‌ای پیشروی نوار پیشرفت قطع شد و این روح او بود که در حال جدا شدن از بدنش بود. آرزو می‌کرد یا این سه درصد باقی مانده کامل می‌شد و یا برای همیشه خودش هم از روی گردونه حیات پر می‌کشید...! چشمانش را بست و با تمام وجود آرزو کرد تا با  شنیدن صدای سامانه پردازش به منزله اتمام بارگذاری اطلاعات بر روی دیسک هدف به زندگی باز گردد... .

انگار قسمت هم با او یار بود و این آرزوی مشتاقانه‌اش به بار نشست. صدای بلندی که از سمت سامانه پردازش به گوش او رسید به منزله استجابت خواسته او بود. خواسته‌ای که شاید آخرین چیزی بود که در زندگی می خواست. چشمانش را به سرعت باز کرد و با همه وجودش به سمت دیسک بارگذاری شده دوید. به سرعت آن را از سیستم پردازش جدا کرد و برای چند ثانیه در آغوش گرفت و بعد به سرعت به سمت آزمایشگاهی که چند دقیقه قبل ترک کرده بود برگشت. این تنها مرحله‌ای بود که تا قبل از خوشبختی بزرگ باقی مانده بود. به سرعت دست بکار شد و محفظه شیشه‌ای بزرگی را که تا حدود زیادی شبیه به پنل انجماد خودش بود به انواع و اقسام اتصالات فیزیکی و دیجیتالی که از پنل انجماد خودش بیرون زده بود وصل کرد و دیسکی را که محتوی اطلاعات بارگذاری شده بود به داخل منفذی که در زیر آن محفظه شیشه‌ای قرار داشت وارد کرد و بعد به سرعت به سمت پنل راهبری سفینه برگشت. حالا زمان آن رسیده بود که برنامه‌ریزی نهایی برای زندگی بعدی‌اش را آغاز کند. تا مقصدی که برایش قرن‌ها برنامه‌ریزی و تلاش کرده بود سی‌وپنج سال زمینی فاصله داشت و این دقیقاً برابر با زمانی بود که آن روز صبح کسی را که تا پای جان می‌پرستید در آن حادثه کذایی از دست داده بود و حالا سعی داشت تا همه چیز را دوباره از آن روز آغاز کند. به سرعت اطلاعاتی را به سیستم راهبردی سفینه وارد کرد و چندثانیه‌ای طول کشید تا ربات مخصوصی که از قبل برای همین موضوع تدارک دیده بود به سمت او حرکت کند. بر روی صندلی کنار پنل نشست و به آرامی چشمانش را بست. رؤیایی که در سر داشت می‌رفت تا در سرزمینی جدید و به شیوه مطلوب او به واقعیت بپیوندد. احساس می‌کرد که دستی او را به سمت پنل انجمادش می‌برد و دستی دیگر در حال تدارک تولید و رشد بدن نیمه گمشده اوست و خیلی خوشحال بود که اطمینان داشت که بارگذاری محتویات ذهنی آن نیمه گمشده نیز دقیقاً سی‌وپنج سال طول می‌کشد. حالا دیگر می‌توانست آرام آرام و با خاطری آسوده بخوابد و خواب‌های شیرینی که می‌توانست در همین مدت به او آمادگی لازم برای شروعی مجدد در سرزمینی جدید و رؤیایی بدهد آهسته آهسته او را در بر می‌گرفت. به آرامی به همه چیزهای خوب و آرامی که انتظار او را می‌کشید می‌اندیشید؛ خورشیدی تابان با منظره‌ای رؤیایی ، رو به ساحلی که خنکای نسیم صبحگاهی‌اش او را از خود بیخود می‌کرد و آغوش گرمی که مدام او را به یاد خاطرات شیرینی در پنج قرن پیش می‌انداخت ...!