انتقال موازی

 

داستانی کوتاه به عنوان پیش درآمدی از :

 

«جلد دوم  کتاب  نجات بزرگ»

 

 

اثری از مهدی بصیرت نیا

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

همه چیز در بهترین حالت ممکن خود قرار داشت .پدر و مادر بعد از یک سال پر فراز و نشیب و دوری از یکدیگر حالا در کنار او قرار داشتند و پرهام نیز بالاخره وارد داستان زندگی او شده بود  و پدر و مادرش نیز به آرامشی بزرگ بعد از طوفان رسیده بودند .همه چیز بی اندازه خوب بود و  باران به این فکر می کرد که هیچ چیز بهتر از این نیست که در کنار همه آنهایی که دوستشان دارد  لذت زندگی و عشق را با هم تجربه کند.هر چند که هنوز او درگیر به سامان رساندن پروژه ای بود که منجر به نجات زمین شده بود اما نیاز داشت تا بتواند آن را کامل تر کند تا بتواند برای تحقق حیاتی ترین عملیاتی که در پیش داشتند بتواند نهایت استفاده از این تکنولوژی بی نظیر را ببرد .پروفسور اسمیت  به همراه پدرش گوشه های مختلف این تحقیق را به دست گرفته بودند و آنها می رفتند تا با شتابی بی نظیر به تحقق رویای خود برسند، اما هنوز این عشق بود که این پروژه را به جلو می برد. در فاصله ای که قرار بود تا پرهام برای مدتی پدر و مادرش را بعد از آنهمه تنهایی کمی همراهی کند، او نیز ترجیح می داد تا بیشتر از قبل با پدر و مادرش باشد و از نعمت حضور آنها استفاده کند .  پدر هر روز گزیده مهمترین اطلاعاتی را که پردازش شده بود به مادر تحویل می‌داد و او نیز آنها را با باران مطرح می کرد تا شاید با روشی که از خیلی وقتها پیش با آن مانوس شده بودند به چیز جدیدی برسند.باران در نظر داشت تا با استفاده از نیرویی پیشرانه ضد جاذبه، مقدمات لازم برای انجام سفرهای بین ستاره ای را فراهم کند و از آنجایی که این موضوع می توانست تحول شدیدی در همه برنامه های فضایی ایجاد کند ،همگان سعی می کردند تا هر آنچه که او مد نظر داشت فراهم کنند تا بتوانند زودتر به تحقق این رویا برسند ،آنها خیلی خوب می دانستند که قطعا باران تنها کسی است که می‌تواند این مهم را به راحتی به سرمنزل مقصود برساند، چرا که او پیش از این تواناییهای خاص خود را بارها به اثبات رسانده بود. این بار او با یک طرح جنجالی به دنبال استفاده از نیرویی بود که درست چند ماه پیش توانسته بود به کمک آن زمین را برای بار دوم نجات بدهد و حالا می خواست به کمک همین نیرو امکانی را فراهم کند تا بتواند فواصل بی نهایت طولانی بین ستاره ای را در زمانی معقول  طی کند. پدر به همراه گروهی دیگر از دوستان دانشمندش همچنان به توصیه باران به دنبال بررسی و پی گیری مسیر حرکت کهکشان راه شیری در اعماق لایتناهی فضا بودند و در تلاش بودند تا از هرگونه تغییر ناگهانی در مسیر حرکت بدور خوشه محلی اطلاع پیدا کنند ،چرا که این مسئله می توانست حامل پیام بسیار مهمی درباره چگونگی تداوم حیات برروی زمین باشد ،چیزی که بی نهایت برای حفظ و بقا نسل بشر حیاتی بود و دفعه قبل با خوش شانسی هر چه تمامتر و به یاری هوش فوق العاده باران اتفاق افتاده بود، اما این بار واقعا هیچ تضمینی برای تکرار این خوش شانسی نبود و آنها می بایستی برای حفظ همه اندوخته های  بشری کاری می‌کردند. در واقع اصلا برای همین بود که باران بر روی آن پروژه کار می‌کرد و هدف اصلی آنها از تمرکز بر آن پروژه بی نهایت پر هزینه و مهم همین بود. باران فکر می کرد که به فرض پیدا کردن راه حلی برای کنترل نیروی ضد جاذبه ای که اخیرا کشف کرده بود می تواند از آن استفاده کند و طرحی برای برای دسترسی به سیاره ای جدید که به تازگی کشف شده بود و قابلیتهای فراوانی برای زندگی و انتقال تمدن بشری به آن داشت در سر داشت .او می خواست تا با مهار این نیرو حتی قابلیت جا به جایی سفینه های بسیار سنگین و بزرگ را در سرعتهای بسیار بالا فراهم کند تا در مواقع حساس قادر به انجام  انتقال حیات زمینی در مقیاسهای بسیار وسیع و با سرعتهای بالا  باشد .به همین دلیل تصمیم گرفته بود تا با کمک امکاناتی که در اختیار او قرار داده شده بود هرچه زودتر این طرح را عملی کند و آن را واقعا دور از دسترس نمی دانست . او حتی برای تمرکز بیشتر بر روی برنامه هایی که در سر داشت توانسته بود که به کمک پدرش مقدمات انتقال پردیس را به هاروارد فراهم کند تا با همراهی او بتواند بر سرعت مطالعاتش بیافزاید و این موضوع بخوبی نشان می داد که باران برای رسیدن به این مهم از هیچ تلاشی فروگذار نمی کند .قطعا وجود پردیس می‌توانست برای او به عنوان اهرم کمکی و انگیزاننده بسیار خوب روحی و روانی در اتمام هر چه سریعتر این پروژه کمک بزرگی باشد. مخصوصا با توجه به اطلاعات اخیری که باران بدست آورده بود می دانست که دیر یا زود دوباره امکان ورود به مناطق پر تراکم ماده تاریک وجود دارد و خطراتی که یکبار از همه آنها به سلامت عبور کرده بودند دوباره می تواند همه آنها را تهدید کند. برای همین به شدت در تلاش بود تا هر چه زودتر و با استفاده از تمامی امکانات و توان خود به فرمول نهایی مورد نیاز خود برسد و برای همیشه این کابوس را از ذهن بشریت پاک کند. و در مطالعات اخیر خود که به کمک پردیس و پدر انجام داده بود به جاهای خیلی خوبی نیز رسیده بود و برای همین تصمیم گرفته بود تا با تایید یافته های خود اقدام به ارائه آن جهت شروع پروژه جدیدی که میتوانست انقلاب بزرگی برای بشریت باشد کند.در مطالعات اخیر خود به همراه پردیس دریافته بود که به دلیل عدم تقارن در چگالی انرژی و ماده تاریک موجود  در مسیر حرکت منظومه خورشیدی امکان بروز برخوردهای فراوانی درآینده نه چندان دور از سوی اجسام موجود در مدار زمین وجود داشته و علی‌رغم وجود تکنولوژی ضد جاذبه آنها می‌بایستی زمان و انرژی زیادی جهت مقابله با آنها صرف کنند که این موضوع آنها را از تمرکز بر سایر پروژه ها و زمینه هایی که برای پیشرفت بیشتر به آن نیاز داشتند باز می داشت .بعلاوه با ورود زمین به مناطق پرنوسان انرژی و ماده تاریک و افزایش بی رویه تعداد برخوردها امکان بروز خطا در سیستم تدافعی آنها بالا  می‌رفت و این روش مقابله ناکارآمدی خود را نشان می داد. از طرفی بدنبال کشف اخیر گروهی از ستاره شناسان مبنی بر یافتن سیاره قابل سکونتی که شباهتهای فراوانی با زمین داشت این ایده به ذهن وی خطور کرده بود که راه بهتر پیداکردن روشی برای مهاجرت به سیاره جدید خواهد بود که بنا بر اطلاعات در دسترس آنها، این سیاره در محدوده خارج از نوسانات مربوط به ماده تاریک بود که به خودی خود امکان خروج از بحرانی که در سر راه آنها قرار داشت را فراهم می کرد .بنا‌بر‌این باران تلاش می کرد تا به راه حلی جایگزین دست یابد. البته او به لطف دانشی که در جریان تولید سیستم دفاع ضد گرانشی به آن دست یافته بود توانسته بود قدمهای بزرگی برای نهایی کردن راهکار خود جهت مهاجرت به سیاره جدید بردارد و با بسط روشی که قرار بود به زودی آن را مطرح کند بارقه های امیدی را روشن ساخته بود .اما موضوعی که هنوز با آن درگیر بود دست یافتن به روشی بود که بتواند به وی اجازه دسترسی به سرعتهای بسیار بالا  جهت پیمودن فاصله های بین ستاره ای را بدهد،چیزی که به اعتقاد باران می شد با تمرکز بر روی سیستم تدافعی ضد جاذبه بدست آورد.او با ایجاد تغییراتی اساسی در سیستم پرتاب ضد گرانشی خود توانسته بود که روش بسیار جالبی برای شتابدهی به اجسام پیدا کند و بر اساس این روش او موفق شده بود تا با الحاق نیروی محرکه ضد گرانشی به سفینه مورد نظرش این نیرو را به عنوان پیشرانه ای قدرتمند در اختیار بگیرد و به جای پرتاب اجسام  نزدیک شونده به سپر ضد گرانشی، مکانیزمی را تعبیه کرده بود تا این نیروی ضد گرانش به سفینه متصل شده و به عنوان موتور محرکه ای قدرتمند آن را از سایر اجسام دورکند .در واقع با این ترفند به جای دورکردن سایر اجسام نزدیک شونده به منبع ضد گرانش،این منبع تولید کننده ضد گرانش بود که توانایی فرار از سایر اجسام مقابل را داشت و در حکم نیروی انتقال دهنده ضد گرانشی، قابلیت پرواز به سفینه الحاقی را فراهم می کرد . اما موضوعی که هنوز به عنوان یک مشکل بر سر اجرای این طرح وجود داشت نقطه شروع کار بود .در واقع باران می دانست که برای دسترسی به سرعتهای فوق سریع حتما نیاز به یک نیروی محرکه اولیه فوق قوی دارد تا بتواند گرمای لازم برای ایجاد شتاب گرانشی اولیه را به میزانی که مورد نظر آنها بود ،فراهم کند .اما مسئله اینجا بود که آنها هنوز قادر به ایجاد این نیروی اولیه نبودند تا بتوانند به سرعت مورد نظر برسند.اگر چه که آنها مجهز به تکنولوژی پرتاب لیزری خاصی بودند که توسط آینه های بازتابی خورشیدی تشدید می شد ،اما هنوز برای دسترسی به دمایی که بتواند نیروی محرکه اولیه ضد گرانشی مورد نظرشان را فراهم کند خیلی فاصله داشتند.برای همین باران و پردیس به سرپرستی پدر شدیدا در حال تمرکز بر تکنیکی بودند که بتواند این نقیصه را در روش پیشنهادی آنها رفع کند و در واقع اصلی ترین چیزی که به آن نیاز داشتند تا طرح خود را عملیاتی کنند، دقیقا همین موضوع بود .باران روشهای مختلفی را مورد مطالعه قرار داده بود تا بتواند این دمای اولیه را فراهم کند اما هیچکدام از آنها قابلیت پیاده سازی نداشت.حتی او بارها سعی کرد تا با ایجاد تغییراتی در روشهای شکافت هسته ای به این دمای اولیه دست یابد ،اما مشکلات زیادی که جهت مهار و کنترل انرژی تولیدی به این روش در سر راهشان قرار می گرفت مانع از عملیاتی شدن طرح می شد .حتی وی به فکر تولید دمای مورد نظر با استفاده از ترکیب ضد ماده و ماده معمولی نیز افتاده بود ،اما نهایتا به دلیل ریسک بالای اجرای طرح و امکان نابودی کامل کل پروژه از آن صرف نظر کرده بود .در واقع او و پردیس راههای بسیار متعددی را پیگیری کرده بودند ،اما هیچکدام در حال حاضر عملیاتی و یا مقرون به صرفه نبودند و این درحالی بود که آنها به شدت نیاز به پیدا کردن راه حلی در این باره داشتند.باران بعد از بررسیهای متمادی و پرتکراری که در زمینه های مختلف انجام داده بود به این نتیجه رسیده بود که بهتر است برای مدتی خود را از شر فکر‌کردن برای یافتن راه حلی سریع خلاص کند تا بتواند با خاطری آسوده تر به حل این موضوع بپردازد.از طرفی او به تازگی توانسته بود تا بعد از مدتها تنش در کنار خانواده خود قرار بگیرد و با ورود پرهام به زندگی جدید او لازم بود تا با پیدا کردن زاویه دید جدیدی به همه چیز نگاه کند و برای انجام همه این چیزها به زمان نیاز داشت.بنا بر این بعد از کوششهای پیگیر و خستگی ناپذیری که در طی مدت اخیر انجام داده بود می خواست استراحتی به خود بدهد و برای مدتی هم که شده از همه این التهابات دور شود . برای همین با مطرح کردن این موضوع با پدر و جلب رضایت او قرار شد که همگی به اتفاق  مادر و پردیس به پرهام ملحق شوند تا چند روزی را با هم در سکوت و آرامش بگذرانند .پرهام که مدتی پیش به ایران بازگشته بود تا به درکنار پدر و مادرش خاطرات خوب گذشته را زنده کند  قطعا با شنیدن این خبر خیلی خوشحال می شد و از آن  استقبال می کرد. زندگی مشترک آنها چند ماهی بود که شروع شده بود و واقعا برای پرهام و باران چیزی خوشایند تر از در کنار هم بودن نبود. از طرفی مادر هم می توانست به مادر بزرگ سری بزند و دیداری تازه کند و پدر هم قطعا در کنار همگی لحظات شاد و پرطراوتی را تجربه می کرد .همه اینها دست به دست هم داده بود تا پروژه را برای مدتی متوقف کنند و وارد پروژه جدیدی از زندگی شخصی خودشان شوند .

********************************************************************************************

پرهام در فرودگاه منتظر بود و به محض دیدن آنها  بدون معطلی آنها را به سمت اتومبیل خود هدایت کرد .در مدتی که پرهام به ایران برگشته بود به خوبی توانسته بود تا خود را به شرایط جدید وقف دهد و اوضاع کارهای عقب افتاده پدر را بهبود داده و آنها را به سامان برساند .اگرچه که دوری از باران برایش آسان نبود، اما لازم می دید تا بعد از  سالها دوری از والدینش زمان مناسبی را به آنها اختصاص دهد و خاطره روزهای خوب گذشته را برای آنها زنده کند و باران با همه علاقه ای که به بودن در کنار او داشت،  به این تصمیم او احترام گذاشته بود .پردیس هم به محض اینکه پایش زمین را لمس کرد، درصدد بود تا یکبار دیگر برنامه سفر به آن سرزمین رویایی که موجب آن کشف بزرگ شده بود را به جریان بندازد و این بار به اتفاق والدین آنها این ضیافت رویایی را متصور شده بود .بالاخره آنها به منزل رسیدند و قرار بر این شد تا تصمیم گیری درباره همه چیز به فردا موکول شود .آن شب برای همگی به آرامی سپری شد و طلوع زیبای خورشید صبح روز بعد دوباره باران را به روزگار نه چندان دوری برد که حالا منشا خاطرات بیشماری برای او بود .آفتاب برای باران همیشه طعم آفتاب می داد و این بوضوح از نگاههای او قابل خواندن بود .بعد از صرف صبحانه  این پردیس بود که بار دیگر موضوع مسافرت به آن بهشت گمشده را پیش کشید و این پیشنهاد با اکثریت آرا پذیرفته شد.برای همین تصمیم گرفتند تا بعد از ظهر به تهیه مقدمات لازم بپردازند و درست مثل دفعه قبل در روشنایی روز به سمت سرزمین معهود حرکت کنند .پدر با تعریفهایی که از باران درباره آن مکان رویایی شنیده بود بسیار مشتاق بود تا از نزدیک آنجا را ببیند و مادر هم مشخصا به سبب حضور پدر مشتاق به رفتن بود  و خوشبختانه پدر و مادر پرهام نیز از طبع خوبی برای همراهی  و حظور در طبیعت برخوردار بودند و همه اینها دست به دست هم داده بود تا آنها بار دیگر آن سفر رویایی را شروع کنند کنند، اما اینبار همه چیز با دفعه قبل بکلی متفاوت بود .در طول مسیر زمزمه موسیقی مورد علاقه باران در فضای داخل اتومبیل و زیباییهای چشم نواز طبیعت دوباره احیا شده به قدری جالب و سحرانگیز بود که مسافران مسیر از گذر زمان چیزی نمی فهمیدند و ترجیح ناخواسته ای موجب شده بود تا همگی غرق در لطافت رویا گونه ای شوند که آنها را به فضا و سرزمینی رویایی دعوت می کرد.  بالاخره اتومبیل حامل آنها به پیچ آخر رسید و آن منظره چشم نواز در مقابل دیدگانشان ظاهر شد و بر حیرت و تعجب آنها اضافه کرد.آنها واقعا قادر نبودند تا آنچه که در مقابل چشمانشان ظاهر شده بود باور کنند.زیبایی منحصر به فردی که در مقابل آنها گسترده شده بود برای دقایقی آنها را به درون خود برده بود و از خود بی خود شده بودند و این همان تجربه خاصی بود که بطور خاص و برای باران در لحظات زیادی از زندگی اش روی داده بود .در واقع هر وقت که باران به فکر می رفت و به چیز خاصی تمرکز می کرد این حالت بر او وارد می شد و دریچه های جدیدی از حقایق نو را در مقابلش می گشود .این بار هم به نظر می رسید که با توجه به سوابق قبلی باران این موضوع می توانست در حکم کلید دستیابی او به حقایقی جدید باشد که بی تردید می توانست گره از مسائلی که در پس زمینه ذهن خود بدنبالش بود بگشاید .بالاخره بعد از چند دقیقه آنها دوباره خود را در کنار آن زیبایی وصف ناپذیر پیدا کردند و تصمیم گرفتند تا دنباله این زیباییهای پایان ناپذیر را از درون کلبه رویایی و پرخاطره ای که بار قبل باران به اتفاق پرهام و پردیس تجربه کرده بودند دنبال کنند .نیم ساعت بعد آنها تقریبا مستقر شده بودند و همچنان با چشمانی بهت زده و از روی بالکنی که مشرف به دره ای در رو به روی کلبه قرار داشت به ادامه سیرو سلوک روحانی خود پرداختند تا انرژی خالصی که از طبیعت به سراغ آنها آمده بود همچنان آنها را پالایش کند .پرهام و باران، دست در دست هم و با قلبی آکنده از شادی آمیخته با عشقی که به تازگی مهمان قلبهایشان شده بود از حضور در کنار مولدان اصلی این عشق بینهایت مشعوف  بودند و  ذهنشان را با دریایی از افکار ساکت و سالم و نورانی صیقل می دادند. بی تردید یافتن چنین منظره ای برای هر کسی به سادگی میسر نبود و این به لطف تیزهوشی و طبیعت دوستی عجیبی که در وجود پردیس بود فراهم شده بود .بالاخره شب رسید و خورشید طلایی یکبار دیگر در مسیری تکراری به سراغ بیدار کردن جمع کثیر دیگری رفته بود  و آنها حالا فرصت این را پیدا کرده بودند تا در کنار شام مفصلی که زینت بخش سفره خانوادگی و صمیمیشان شده بود،  نظاره گر آسمانی مملو از ستاره و نور شوند و چه جالب که از خوش حادثه درست مانند بار قبل ماه کاملی در آسمان جولان می داد و شمع محفل این آسمان تاریک ،اما تابناک شده بود .علاقه عجیب بخش عمده ای از این محفل صمیمی به آسمان شب و زیباییهای پنهان و پیدایش باعث شده بود تا صرف شام به اولویت دوم آنها تبدیل شود و ناخواسته سیر در آسمان زیبایی که در بالای سرشان گسترده شده بود بر لذت خوردن چیره شده بود و همگی را مستغرق در تفکر لذت بخشی که روحشان را پالایش می داد کرده بود .باران که برای بار دوم این آسمان بی نهایت متفاوت را می دید سعی داشت تا این بار بدور از هیاهوی دفعه قبل تنها چشم به انحنای آسمان بدوزد و به نقطه ای از افق که حالا مماس بر بلندای کوهی که در روبه رویشان قرار داشت زل زده بود و خود را در دریایی از آرامش و رهایی غوطه ور ساخته بود. انگار یک بار دیگر ناخودآگاه او دوباره سکان پرواز ذهنش را به دست گرفته بود و سعی داشت تا او را به فراسوی خیالش ببرد.مردمک چشمانش به فرمان ناخودآگاهی که در نا کجا آباد عمق حضورش سکنی گزیده بود صور خیال او را به سمت ماه طلایی یکه تاز آسمان آن شب پرواز داد  تا از شکوه این جلوه بی نظیر سیرابش کند و ضمیرش بی محابا به سمت سکوتی برود که درونمایه او هر روز در طلبش او را به هیجان می آورد .برای لحظاتی بود که دوباره روح باران از کالبد خاکی اش به پرواز درامده بود و به گرداگرد ماه روشن زرفامی که آسمان را به تسخیر درآورده بود می گشت.انگار با گذشت هر لحظه این پرواز روحانی نور ملایمی که از ابتدا به صورت او تابیدن گرفته بود گرمتر و گرمتر می شد و چند لحظه بعد با سرعتی که او سیر می کرد کم کمک رو به گرمی نهاده بود  و چون خورشیدی تابناک به او نورافشانی می کرد .باران همچنان در گیرودار این صعود روحانی ولذت  این گرمای رو به تزاید بود که با بروز صاعقه ای ناگهانی در آسمان که ناشی از تشعشع بارشی زیبا از شهابسنگهای نورانی بود دوباره به خود برگشت و خود را در میان گروه دیگری از ستارگان زمینی که زندگیش به آنان پیوند خورده بود یافت. باران احساس می کرد که در مسیر صعود به ماه گونه هایش کمی سوخته و بدنش گرمتر از حالت معمول شده است ...! برایش خیلی عجیب بود که چنین اتفاقی افتاده باشد. او تنها در دنیای ذهنش به پرواز درآمده بود و انگار تخیل اش واقعا بر جسمش تاثیر گذاشته بود .تصمیم گرفت به سمت شیر آب برود و صورت خود را بشورد .از پله های بالکن به سمت پایین رفت و خودش را به شیر آب رساند.وقتی که آب را به صورتش پاشید از شدت سرما کم مانده بود که فریاد بزند و برای لحظه ای از آن دمای زیاد به خنکای عجیبی که در آب سردی که به روی صورتش پاشانده بود تغییر دما داده بود .برگشت و به ناگهان پرهام را دید که پشت سرش ایستاده و با چهره ای نورانی به او لبخند می زند .برای لحظه ای همه چیز از یادش رفت .انگار این خاصیت عشق بود که همه نابسامانیها را از هر درجه ای که بود می زدود...!

باران به کمک پرهام به میز شام  برگشت .تصمیم گرفت چند لقمه از آن غذای لذیذی که به کمک گروهی از متخصصین آشپزی تهیه شده شده بود بخورد .گروهی که متشکل از بهترین انسانهای زندگی او بودند...! انگار این دفعه همه چیز با دفعه قبل فرق داشت .حتی نوع نگاه او به همه چیز تغییر کرده بود .حالا او علاوه بر عشق عمیقی که بطور ژنتیکی از پدر و مادرش به ارث برده بود ، صندوقچه ارزشمند دیگری از عشق را بدوش می کشید که پرهام درونمایه اصلی آن را تشکیل  می داد و همین باعث شده بود تا سبکبال تر از دفعه قبل  حرف بزند، راه برود ، غذا بخورد و تصمیم بگیرد .برای همین با خیالی آسوده لقمه ای به دهان گذاشت و  در حالی که دستان مادرش را در دست و نگاه پر حرارت پرهام را خیره به چشمانش حس می کرد دوباره به رویا فرو رفت... .چند ثانیه ای نگذشته بود که  به ناگهان چیزی از ذهنش گذشت .انگار به راز جدیدی پی برده بود، اما بر خلاف دفعات قبل دیگر خبری از جارو جنجال نبود .او در کمال سکوت و آرامش قرار داشت و سعی می کرد تا با نهایت خونسردی چیزی را که به ذهنش رسیده بود به بقیه بگوید و  این دستاورد جدید را با آنها در میان بگذارد .برای همین هم با تبسمی بر لب از جای خودش بلند شد و به سمت دیگر بالکن رفت و با نگاهی که حاکی از شادی و شعفی دست نیافتنی بود به پرهام خیره شد .پرهام با اولین نگاه باران پی برد که باید اتفاق جدیدی افتاده باشد .برای همین از جای خود بلند شد و به سمت باران رفت .پردیس هم که تا اندازه ای متوجه این موضوع شده بود با نگاهی جستجوگر پرهام را دنبال کرد و به دنبال او بقیه هم آنها را با نگاه دنبال کردند .گویی جریانی از یک چیز نامرئی همه را در بر گرفته بود و به سمت باران تمرکز می داد.بدون اینکه کسی چیزی را به زبان آورده باشد همگی منتظر بودند تا ناگفته های جدیدی را از باران بشنوند و انگار او نیز خودش را آماده می کرد تا آغازگر این ماجرا باشد .پرهام حالا کاملا در کنار باران قرار داشت و سعی می کرد تا با نگاهش خبر جدید را از باران جویا شود و باران بدون هیچ مقدمه ای لب به سخن گشود:

-فکر می کنم بتونیم دمای اولیه برای حرکت موتور ضد جاذبه رو فراهیم کنیم .

تنها همین جمله کافی بود تا تعجب همه برانگیخته شود.این ادعای خیلی بزرگی بود و به سادگی نمی شد چنین حرفی را به زبان آورد، اما از طرفی هم مدعی فردی معمولی نبود .او کسی بود که تا به حال با کمترین حاشیه بزرگترین ابتکارات را به عالم بشریت ارائه داده بود و زمینی که در حال چرخش بود ،زندگی خود را مدیون او بود .با این تفاسیر نمی شد که سخنان او را نادیده گرفت و حداقل حرفهای او ارزش شنیدن را داشت .

همگی به سمت باران خیره شده بودند و چشمها با نهایت تمرکز به او دوخته شده بود و گوشها آماده شنیدن حرفی بودند که شاید به معنای حفظ موجودیت بشری و شروع عصر جدیدی در زندگی بشر بود .آنها با اینکه واقعا به باران اعتماد داشتند و به نوعی او را یک تافته جدابافته می دانستند که قادر است هرگره کوری را باز کند اما باور اینکه او به چنین  موفقیتی دست یافته و گره از مهمترین معضل بشری باز کرده است واقعا خیلی سخت بود .برای همین بهت و حیرت فراوانی داشتند و شدیدا منتظر بودند تا ببیند که نابغه قرن چگونه توانسته است این ..