با انتقال همه ملزومات مورد نظر به داخل سفینه مستقر در ایستگاه فضایی همه‌چیز برای شروع پرتاب فراهم‌شده بود و باران به همراه پدر و پرهام و همراهی مادرش از اعضای اصلی گروه محسوب می‌شدند. ساعتی بیشتر به شروع مأموریت باقی نمانده بود و سفینه تحت انجام آخرین کنترل‌های لازم قرار داشت. طبق محاسبات، آن‌ها با استفاده از نیروی پیش‌رانش ضد گرانشی به محدوده «افق رویداد» سیاهچاله مرکزی راه شیری می‌رسیدند و اصلی‌ترین بخش عملیات، با استفاده از دمای بسیار بالای ناشی از پلاسمای موجود در جت‌های خروجی سیاهچاله شروع می‌شد. آن‌ها قادر بودند تا با استفاده از آن دمای غیرقابل‌تصور، نیروی اولیه شروع حرکت پرتابه‌ای بر مبنای ضد گرانش را به دست آورند و با سرعت خارق‌العاده‌ای به سمت سیاره هدف پرتاب شوند.

حالا دیگر شمارش معکوس شروع‌شده بود و همگی افراد با شور و شوقی عجیب منتظر اتصال نیروی ضد گرانش به سفینه بودند. آینه‌های بازتابی بر روی سکوی پرتاب متمرکزشده بودند و همه‌چیز برای آغاز بزرگ فراهم‌شده بود. نیروی عجیبی سفینه را در برگرفته بود و بدون اینکه صدایی به گوش کسی برسد سفینه با سرعت سرسام‌آوری شروع به حرکت کرد. در کسری از ثانیه دیگر اثری از زمین دیده نمی‌شد و بر روی سیستم پردازش خودکار سفینه فاصله‌ای باورنکردنی از زمین نمایش داده‌شده بود. به نظر آن‌ها با سرعت بسیار بالایی حرکت می‌کردند و این دقیقاً همان چیزی بود که به آن نیاز داشتند. حالا پدر با نگاه‌هایی تحسین‌کننده و پی‌درپی در حال تشکر از دخترش بود و پرهام با اشتیاقی وصف‌ناشدنی باران را در آغوش گرفته بود. اگرچه که برای باران این اولین موفقیت چشمگیر نبود اما بزرگی این موفقیت به حدی بود که حتی خود او نیز دچار حیرت شده بود. با این کار آن‌ها بسیاری از قوانین فیزیک را پشت سرنهاده بودند و حالا نمونه‌ای واقعی برای این مثال نقض محسوب می‌شدند. تقریباً چند ساعت بود که سفر آن‌ها آغازشده بود و آن‌ها مرزهای منظومه شمسی را پشت سرنهاده بودند و در حال پیشروی به سمت سیاهچاله مرکزی راه شیری بودند. چنین سرعت بالایی واقعاً باورنکردنی بود و این تازه آغاز راه بود.